«زشتی این جهان را دیدی و خود را از دنیا برید»
(ابو نعیم اصفهانی)
زندگانی زهرا (ع) در خانه شوهر نمونه است،چون سراسر زندگانی او نمونه است،چون خود او نمونه است،چون شوی او،پدر او و فرزندان او نمونهاند.نمونه مسلمانهایی آراسته بفضیلت و خوی انسانی.انسانهائی که از میان مردم،برمیخیزند،با مردم زندگی میکنند،چون دیگر مردم راه میروند،میخورند،میپوشند،اما از آن سوی این غریزهها سرشتی دارند،برتر از فرشته،سرشتی پیوسته بخدا.انسانهائی که درد دیگران را دارند،یا درد مردم را میدانند و میکوشند تا با رفتار و کردار خود درمان بخش آنان باشند و اگر نتوانند در تحمل رنج و دشواری با ایشان شریک شوند.و گاه درد میکشند تا دیگران درمان یابند.چنین کسان طبیبان الهی و شاگردان حقند و بحق مصداق کامل این بیت که:
کل یرید رجاله لحیاته×یا من یرید حیاته لرجاله (1) برتری را در بزرگی روح میدانند نه در پروردن تن و آنچه تن بدان نیازمند است،و اگر به تن زندهاند برای آنست که زندگی درست را بدیگران بیاموزند.
بآنها میگویند هنگامی که با مردم زندگی میکنی دیگر تو نیستی.این مردمند که باید برای خدمت آنان زنده بمانی.در انسان دوستی تا آنجا پیش میروند که میگویند چگونه سیر بخوابم و در دور دستترین نقطهها انسانی گرسنه پهلو بر زمین نهد. (2) زهرا (ع) پرورده چنین مدرسهای است.نو عروسی که جهاز او بهای یکی زره به قیمت چهار صد درهم و اثاث البیت وی چند کاسه و کوزه سفالین باشد،پیداست که در خانه شوی چگونه بسر خواهد برد.
اکنون فاطمه (ع) آماده رفتن بخانه شوهر است.پدرش آخرین درس را بدو میدهد.او پیش از این،درسهائی نظیر این درس را آموخته است.اما درسهای اخلاقی باید پی در پی تکرار شود تا با تمرین عملی بصورت ملکه نفسانی در آید هر چند او نیازی به تمرین ندارد،اما هر چه باشد انسان است،و با زنان خویشاوند و همسایه در ارتباط:
-دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشی که شوهرت فقیر است!فقر برای دیگران سرشکستگی دارد!برای پیغمبر و خاندان او مایه فخر است.
-دخترم پدرت اگر میخواست میتوانست گنجهای زمین را مالک شود.اما او خشنودی خدا را اختیار کرد!
دخترم اگر آنچه را پدرت میداند میدانستی دنیا در دیدهات زشت مینمود. (3)
من در باره تو کوتاهی نکردم!ترا به بهترین فرد خاندان خود شوهر دادهام!شوهرت بزرگ دنیا و آخرتست (4).
خدایا فاطمه از من است و من از اویم!خدایا او را از هر ناپاکی برکنار بدار!در پناه خدا!به خانه خود بروید.در بعض روایتها چنین آمده است:
زنها براه میافتند.اسماء دختر عمیس میماند.
-تو کیستی؟چرا نرفتی؟
-من باید نزد دخترت بمانم.چنین شبی دختر جوان باید زنی را در دسترس خود داشته باشد.شاید بدو نیازی افتد.
قسمت اخیر این داستان را مؤلف کشف الغمه بهمین صورت آورده است.ابو نعیم اصفهانی نیز هنگام نوشتن شرح حال اسماء بنت عمیس آنرا نوشته است چنانکه نوشتیم جعفر بن ابی طالب و زن او اسماء بنت عمیس جزء نخستین دسته مهاجران حبشهاند (6) وی همراه شوهرش در سال هفتم هجرت هنگام فتح خیبر به مدینه بازگشت.هنگام بازگشت جعفر از حبشه پیغمبر (ص) فرمود بکدام یک از این دو شادمان باشم«فتح خیبر یا بازگشت جعفر» (7).
بنابر این ممکن نیستبگوئیم اسماء شب عروسی فاطمه (ع) در مدینه بوده است.اگر روایت در اصل درستباشد و اگر روایت کنندگان در نوشتن نام دچار اشتباه نشده باشند،محتملا این زن اسماء ذات النطاقین دختر ابو بکر و زن زبیر بن عوام بوده است.شگفت اینست که ابو نعیم خود نخست داستان هجرت اسماء را به حبشه و بازگشت او و مشاجره وی را با عمر بر سر اینکه مهاجران حبشه امتیازی بیش از مهاجران مدینه دارند،آورده و بلافاصله داستان گفتگوی او را با پیغمبر در شب عروسی فاطمه نوشته است (8).
یکی از فاضلان معاصر که کتابی بنام«فاطمه از گهواره تا گور» (9) نوشته و کتاب او سه سال پیش در بیروت بچاپ رسیده است،پس از آنکه با چنین مشکلات روبرو گردیده و پس از آنکه گفتههای علمای پیشین را مبنی بر ناممکن بودن حضور اسماء بنت عمیس در این عروسی آورده است.گوید:
«راه حل معقول اینست که بگوئیم اسماء همان اسماء بنت عمیس است،لکن او پس از رفتن به حبشه چند بار به مکه آمده است.و چون مسافران بین این دو نقطه باید تنها عرض دریای سرخ را به پیمایند این کار چندان مشکل نیست. (10)
این مؤلف بزرگوار یک نکته مهم را فراموش کرده است،و آن اینکه وقایع تاریخی تابع فرض و تصور ما نیست.اگر اصولی و یا فقیه هنگام تعارض اخبار تا آنجا که ممکن باشد به جمع عرفی و یا جمع فقاهتی متوسل میشود،بخاطر این است که مدلول روایت اثر عملی دارد،یعنی بیان کننده یکی از احکام پنجگانه تکلیفی است و تا آنجا که ممکن باشد فقیه نباید دست از امارات بردارد.
اما چنین جمعی را در داستانهای تاریخی نمیتوان پذیرفت.و بر فرض که بپذیریم لا اقل باید سندی داشته باشیم که اشاراتی و لو با جمال به رفت و آمد مکرر مهاجران مکه به حبشه داشته باشد.ما میدانیم دستهای از مهاجران حبشه پیش از هجرت،به مکه بازگشتند،و آن هنگامی بود که شنیدند و یا پیش خود تصور کردند،مردم مکه از مخالفتخود با پیغمبر دستبرداشتهاند. ابن هشام نام یک یک این مهاجران و تیره آنان را نوشته است.در هیچ سندی کوچکترین اشارتی به بازگشت جعفر بن ابی طالب و یا زن او اسماء بنت عمیس نیست.
آنگاه اگر امروز مسافرت از حجاز به حبشه از راه پیمودن عرض دریای سرخ آسان باشد،دلیل نمیشود که هزار و چهار صد سال پیش هم چنین آسان بوده است.کسانی که از بیم جان و یا آزار جسمانی به کشوری بیگانه پناه بردند مانند بازرگان یا سیاحت پیشهای نبودند که پیوسته از نقطهای به نقطه دیگر میرود.
از اینها گذشته ما سندی از قرن دوم هجری در دست داریم که داستان هجرت اسماء بنت عمیس را بتفصیل تمام نوشته است.این سند کتاب نسب قریش نوشته ابو عبد الله مصعب بن عبد الله بن مصعب زبیری است.کتاب مصعب جنبه تبلیغاتی ندارد.گزارشی دقیق است که از روی روایتهای دست اول نوشته شده وی درباره اسماء چنین نویسد:
«چون جعفر بن ابی طالب به حبشه رفت زن خود اسماء بنت عمیس را همراه خویش برد اسماء در حبشه،عبد الله،محمد و عون را برای او زاد.چند روز پس از زادن عبد الله برای نجاشی نیز فرزندی زاده شد،کس نزد جعفر فرستاد که:
-پسرت را چه نامیدهاند؟
-عبد الله!
نجاشی فرزند خود را عبد الله نامید،و اسماء شیر دادن او را بعهده گرفت و بدین جهت نزد نجاشی منزلتی یافت،چون جعفر با مسافران دو کشتی عازم بازگشتشد،اسماء دختر عمیس و فرزندانش را که در حبشه زاده بودند،با خود برداشت و به مدینه آمدند و در مدینه بودند تا آنکه جعفر به موته رفت و در آنجا شهید شد. (11) این سند دیرینهترین و در عین حال روشنترین ماخذ درباره اسماء بنت عمیس است و ما میدانیم جعفر بسال هفتم هجرت پس از فتح خیبر بمدینه آمد.
نیز داستان هجرت جعفر جزء دومین دسته مهاجران،در سیره ابن هشام (12) و انساب الاشراف بلاذری آمده است.بلاذری نویسد:
جعفر با زن خود اسماء بنت عمیس جزء دومین دسته بود و در حبشه ماند،ابو طالب در زندگانی خود هزینه او را میفرستاد.سپس با گروهی از مسلمانان پس از فتح خیبر بمدینه بازگشت. (13)
پس روایاتی را که حاضر بودن اسماء را در مکه بهنگام مرگ خدیجه و یا بودن او را در مدینه بشب عروسی فاطمه (ع) متذکراند،باید مبتنی بر تخلیط حادثهها با یکدیگر و شبیه دانستن نام شخصی با دیگری دانست.چنین اشتباهات در چنان گزارش ها فراوان دیده میشود.
سه روز پس از عروسی بدیدن دخترش میرود.درباره زن و شوهر دعا میکند.دیگر بار فضیلتهای علی (ع) را بر میشمارد و بخانه بر میگردد.اما چنان مینماید که دوری دختر را، حتی در این مسافت کوتاه نمیتواند تحمل کند.سالهاست فاطمه شب و روز در کنارش بوده است.او علاوه بر آنکه دخترش بود،یاد خدیجه را برای او زنده نگاه میداشت.«چه کسی جای خدیجه را میگیرد؟!روزیکه مردم مرا دروغگو خواندند مرا راستگو دانست.و هنگامی که همه مرا رها کردند دین خدا را با ایمان و مال خود یاری کرد» (14) میخواستیادگار خدیجه پیوسته در کنارش باشد،اما او اکنون همسر علی است و باید در خانه او بماند.اگر حجرهای نزدیک خانه خود برای آنان آماده کند خاطرش آسوده خواهد بود،اما ممکن است مسلمانان مدینه در زحمتبیفتند،سرانجام خواست عروس و داماد را در حجره خود جای دهد.ولی این کاری دشوار است چه هم اکنون در خانه او دو زن (سوده و عایشه) بسر میبرند.حارثة بن نعمان آگاه میشود و نزد پیغمبر میآید:
-خانههای من همه بتو نزدیک استخود و هر چه دارم از آن توست.بخدا دوستتر دارم که مالم را بگیری تا آنرا در دست من باقی بگذاری.
-خدا تو را پاداش بدهد.
از این روز فاطمه و علی به یکی از خانههای حارثه منتقل میشوند. (15)
سالهای دوم هجرت و اند سال پس از آن برای پیغمبر و مسلمانان،سالهای سختی بود چه از جهت اوضاع سیاسی و چه از جهتشرائط اجتماعی و اقتصادی.روزی که پیمان مدینه بسته شد (16) ،یهودیان با آنکه از حقوق سیاسی و اجتماعی برخوردار بودند،بعللی که این کتاب تاب تفصیل آنرا ندارد، (17) دشمنی خود را با پیغمبر آغاز کردند و تا آنجا پیش رفتند که به حکم قرآن مسلمانان به یکباره رابطه خود را با آنان بریدند.تغییر قبله از مسجد اقصی به خانه کعبه کینه آنانرا با پیغمبر بیشتر کرد.دسته دیگری نیز در یثرب بسر میبردند که زیر پوشش مسلمانی بزیان مسلمانان کار میکردند.
سرکرده آنان عبد الله بن ابی بن ابی سلول بود.این عبد الله پیش از رسیدن پیغمبر به مدینه سودای حکومتشهر را در سر داشت و مقدمات ریاست او را نیز آماده کرده بودند لیکن هجرت پیغمبر از مکه بدانجا او را از این بزرگی محروم ساخت.
عبد الله و کسان او بظاهر مسلمان شدند و جانب پیغمبر را گرفتند،لیکن دل آنان با او نبود. بخصوص شخص عبد الله که هر گاه فرصتی دست میداد ضربتی کاری باسلام و مسلمانان میزد،چنانکه با عقب نشینی در جنگ احد عامل شکست مسلمانان گشت.حادثه رجیع و بئر معونه (18) را نیز که در آن بیش از چهل تن از زبده مسلمانان به شهادت رسیدند،زبان دشمنان را دراز ساخت.و قبیلههای دنیا طلب خود را بدشمنان اسلام بستند.
شرایط اقتصادی نیز دشوار بود،مسلمانان مدینه و انصار تا آنجا که میتوانستند از همراهی با مهاجران دریغ نمیکردند،بلکه با همه تنگدستی آنانرا بر خود مقدم میداشتند.اما مگر توان مالی مشتی کشاورز و کاسب خرده پا چه اندازه است؟غنیمتهای جنگی هم رقمی نبود که نیاز نو مسلمانان را بر طرف کند و محمد (ص) که هدایت و ریاست این مردم را بعهده داشت، آنانرا بر خود و خویشاوندان و بستگان خود مقدم میداشت.اگر گشایشی در کار پیدا میشد حق مستمندان مهاجر و انصار بود.این درس را قرآن بدو و خاندانش آموخته است.اگر خدا را دوست میدارند باید لقمه را از گلوی خود ببرند و به گدایان،یتیمان و اسیران بخورانند بی آنکه بر آنان منتی نهند.و بدانند که این لقمه حق آن مستمندان است.حقی که خدا برای آنان معین فرموده در مقابل پرداخت این حق نباید چشم پاداش و یا سپاس داشته باشند.پاداش این کار نیک را در جهان دیگر خواهند گرفت.روزیکه همه چهرهها ترش و در هم رفته است، چهره آنان شاداب و لبهای ایشان خندان خواهد بود. (19)
مسلم است که علی پسر عموی پیغمبر و فاطمه دختر او در انجام دادن این فرمان سزاوارتر از دیگران بودند.این آیهها در خانه آنان و بر آنان نازل شده است.در اجرای همین دستور اخلاقی بود که این زن و شوهر بیش از توان انسان معمولی بر خود سخت گرفتند.چهل سال پس از این تاریخ هنگامی که علی دیده از این جهان پر رنج فرو بست و بجوار رحمت پروردگار رفت،با آنکه پنجسال آخر زندگانی را در حکومتبر جهان اسلام بسر برده بود،فرزندش حسن (ع) در نخستین خطبه خود او را چنین ستود:«مردم!دوش مردی بجوار خدا رفت که از پیشینیان کسی بر او سبقت نگرفت و از پسینیان کسی بپای او نخواهد رسید.چون پیغمبر او را به ماموریتی میفرستاد جبرئیل از سوی راست و میکائیل از سوی چپ او را نگهبان بودند تا پیروز برگردد.آنچه از او بجا مانده هفتصد درم است»این سند نوشته ابن سعد در کتاب الطبقات الکبری و از قدیمترین اسناد تاریخی و مورد استناد همه تاریخ نویسان است.
ابن عبد ربه اندلسی که در آغاز سده چهارم مرده و کتاب او در پایان سده سوم نوشته شده، مانده از او را سیصد درهم نوشته است (21).
بسیار بی انصافی است که کسی بگمان خود و یا برای گمراه ساختن مردمان ناآگاه،کتابی بنویسد و بخواهد اسلام را از دیدگاه فلسفه بشناساند آنگاه باتکاء ترجمهای غلط از ماخذی متاخر و چند قرن پس از ابن سعد و ابن عبد ربه،علی را سرمایهدار زمان خود معرفی کند.
این بی انصافان که براهنمائی اندیشه کوتاه بین میخواهند هر حادثهای را با تاویلهای نادرست و دور از ذهن و منطق علمی،بر دریافتهای غلط خویش منطبق سازند،این رنج مختصر را هم بر خود هموار نمیکنند که نخست همه اسناد را بررسی نمایند آنگاه آنرا طبقهبندی کنند و سپس با روشی که همه تاریخ نویسان بدان آشنا هستند درست را از نادرست جدا سازند.نمیتوانند یا نمیخواهند خدا میداند «و من یضلل الله فماله من هاد» (22).
پینوشتها:
1.همگان دیگر کسان را برای خود میخواهند جز تو که خود را برای دیگر کسان میخواهی. (متنبی.دیوان ص 190 ج 3) .
2.نگاه کنید به نامه امیر المؤمنین علی علیه السلام به عثمان بن حنیف (نهج البلاغه ص 50 ج 4) .
3.کشف الغمة ج 1 ص 363.
4.همان کتاب 351.
5.حلیة الاولیاء ج 2 ص 75.
6.رک.ابن هشام ج 1 ص 345 و ابن سعد ج 8 ص 205.
7.ابن هشام ج 3 ص 414.
8.حلیة الاولیاء ج 2 ص 74-75.
9.فاطمة الزهراء من المهد الی اللحد.
10.ج 2 ص 204.
11.نسب قریش ص 81.
12.ج 1 ص 345.
13.ص 198.
14.بحار ج 43 ص 131 و رک ص 21 این کتاب.
15.ابن سعد،طبقات ج 8 ص 14 و رجوع شود به الاصابة ج 8 ص 158 بخش یک و الاخبار الموفقیات ص 376.
16.رجوع کنید به تحلیلی از تاریخ اسلام،از نویسنده.ص 39-53.
17.رجوع شود به تحلیلی از تاریخ اسلام نوشته مؤلف ص 55.
18.خلاصه حادثه رجیع اینکه نمایندگانی از طائفه کنانه نزد پیغمبر آمدند،و از او خواستند، کسانی را به قبیله آنان بفرستد تا احکام اسلام را بدیشان بیاموزند پیغمبر شش تن از مسلمانان را همراه آنان کرد،ولی آنان در موضعی بنام رجیع بر این شش تن حمله بردند،چهار تن را کشتند و دو تن دیگر را به مشرکان مکه تسلیم کردند و آن دو تن در آنجا بکین کشتگان قریش در بدر کشته شدند در حادثه بئر معونه سی و هشت تن نمایندگان پیغمبر به شهادت رسیدند.
19.سورده دهر آیات 8-11.
20.الطبقات ج 3 ص 26.
21.العقد الفرید ج 5 ص 103.
22.الرعد:33.
(ابو نعیم اصفهانی)
زندگانی زهرا (ع) در خانه شوهر نمونه است،چون سراسر زندگانی او نمونه است،چون خود او نمونه است،چون شوی او،پدر او و فرزندان او نمونهاند.نمونه مسلمانهایی آراسته بفضیلت و خوی انسانی.انسانهائی که از میان مردم،برمیخیزند،با مردم زندگی میکنند،چون دیگر مردم راه میروند،میخورند،میپوشند،اما از آن سوی این غریزهها سرشتی دارند،برتر از فرشته،سرشتی پیوسته بخدا.انسانهائی که درد دیگران را دارند،یا درد مردم را میدانند و میکوشند تا با رفتار و کردار خود درمان بخش آنان باشند و اگر نتوانند در تحمل رنج و دشواری با ایشان شریک شوند.و گاه درد میکشند تا دیگران درمان یابند.چنین کسان طبیبان الهی و شاگردان حقند و بحق مصداق کامل این بیت که:
کل یرید رجاله لحیاته×یا من یرید حیاته لرجاله (1) برتری را در بزرگی روح میدانند نه در پروردن تن و آنچه تن بدان نیازمند است،و اگر به تن زندهاند برای آنست که زندگی درست را بدیگران بیاموزند.
بآنها میگویند هنگامی که با مردم زندگی میکنی دیگر تو نیستی.این مردمند که باید برای خدمت آنان زنده بمانی.در انسان دوستی تا آنجا پیش میروند که میگویند چگونه سیر بخوابم و در دور دستترین نقطهها انسانی گرسنه پهلو بر زمین نهد. (2) زهرا (ع) پرورده چنین مدرسهای است.نو عروسی که جهاز او بهای یکی زره به قیمت چهار صد درهم و اثاث البیت وی چند کاسه و کوزه سفالین باشد،پیداست که در خانه شوی چگونه بسر خواهد برد.
اکنون فاطمه (ع) آماده رفتن بخانه شوهر است.پدرش آخرین درس را بدو میدهد.او پیش از این،درسهائی نظیر این درس را آموخته است.اما درسهای اخلاقی باید پی در پی تکرار شود تا با تمرین عملی بصورت ملکه نفسانی در آید هر چند او نیازی به تمرین ندارد،اما هر چه باشد انسان است،و با زنان خویشاوند و همسایه در ارتباط:
-دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشی که شوهرت فقیر است!فقر برای دیگران سرشکستگی دارد!برای پیغمبر و خاندان او مایه فخر است.
-دخترم پدرت اگر میخواست میتوانست گنجهای زمین را مالک شود.اما او خشنودی خدا را اختیار کرد!
دخترم اگر آنچه را پدرت میداند میدانستی دنیا در دیدهات زشت مینمود. (3)
من در باره تو کوتاهی نکردم!ترا به بهترین فرد خاندان خود شوهر دادهام!شوهرت بزرگ دنیا و آخرتست (4).
خدایا فاطمه از من است و من از اویم!خدایا او را از هر ناپاکی برکنار بدار!در پناه خدا!به خانه خود بروید.در بعض روایتها چنین آمده است:
زنها براه میافتند.اسماء دختر عمیس میماند.
-تو کیستی؟چرا نرفتی؟
-من باید نزد دخترت بمانم.چنین شبی دختر جوان باید زنی را در دسترس خود داشته باشد.شاید بدو نیازی افتد.
قسمت اخیر این داستان را مؤلف کشف الغمه بهمین صورت آورده است.ابو نعیم اصفهانی نیز هنگام نوشتن شرح حال اسماء بنت عمیس آنرا نوشته است چنانکه نوشتیم جعفر بن ابی طالب و زن او اسماء بنت عمیس جزء نخستین دسته مهاجران حبشهاند (6) وی همراه شوهرش در سال هفتم هجرت هنگام فتح خیبر به مدینه بازگشت.هنگام بازگشت جعفر از حبشه پیغمبر (ص) فرمود بکدام یک از این دو شادمان باشم«فتح خیبر یا بازگشت جعفر» (7).
بنابر این ممکن نیستبگوئیم اسماء شب عروسی فاطمه (ع) در مدینه بوده است.اگر روایت در اصل درستباشد و اگر روایت کنندگان در نوشتن نام دچار اشتباه نشده باشند،محتملا این زن اسماء ذات النطاقین دختر ابو بکر و زن زبیر بن عوام بوده است.شگفت اینست که ابو نعیم خود نخست داستان هجرت اسماء را به حبشه و بازگشت او و مشاجره وی را با عمر بر سر اینکه مهاجران حبشه امتیازی بیش از مهاجران مدینه دارند،آورده و بلافاصله داستان گفتگوی او را با پیغمبر در شب عروسی فاطمه نوشته است (8).
یکی از فاضلان معاصر که کتابی بنام«فاطمه از گهواره تا گور» (9) نوشته و کتاب او سه سال پیش در بیروت بچاپ رسیده است،پس از آنکه با چنین مشکلات روبرو گردیده و پس از آنکه گفتههای علمای پیشین را مبنی بر ناممکن بودن حضور اسماء بنت عمیس در این عروسی آورده است.گوید:
«راه حل معقول اینست که بگوئیم اسماء همان اسماء بنت عمیس است،لکن او پس از رفتن به حبشه چند بار به مکه آمده است.و چون مسافران بین این دو نقطه باید تنها عرض دریای سرخ را به پیمایند این کار چندان مشکل نیست. (10)
این مؤلف بزرگوار یک نکته مهم را فراموش کرده است،و آن اینکه وقایع تاریخی تابع فرض و تصور ما نیست.اگر اصولی و یا فقیه هنگام تعارض اخبار تا آنجا که ممکن باشد به جمع عرفی و یا جمع فقاهتی متوسل میشود،بخاطر این است که مدلول روایت اثر عملی دارد،یعنی بیان کننده یکی از احکام پنجگانه تکلیفی است و تا آنجا که ممکن باشد فقیه نباید دست از امارات بردارد.
اما چنین جمعی را در داستانهای تاریخی نمیتوان پذیرفت.و بر فرض که بپذیریم لا اقل باید سندی داشته باشیم که اشاراتی و لو با جمال به رفت و آمد مکرر مهاجران مکه به حبشه داشته باشد.ما میدانیم دستهای از مهاجران حبشه پیش از هجرت،به مکه بازگشتند،و آن هنگامی بود که شنیدند و یا پیش خود تصور کردند،مردم مکه از مخالفتخود با پیغمبر دستبرداشتهاند. ابن هشام نام یک یک این مهاجران و تیره آنان را نوشته است.در هیچ سندی کوچکترین اشارتی به بازگشت جعفر بن ابی طالب و یا زن او اسماء بنت عمیس نیست.
آنگاه اگر امروز مسافرت از حجاز به حبشه از راه پیمودن عرض دریای سرخ آسان باشد،دلیل نمیشود که هزار و چهار صد سال پیش هم چنین آسان بوده است.کسانی که از بیم جان و یا آزار جسمانی به کشوری بیگانه پناه بردند مانند بازرگان یا سیاحت پیشهای نبودند که پیوسته از نقطهای به نقطه دیگر میرود.
از اینها گذشته ما سندی از قرن دوم هجری در دست داریم که داستان هجرت اسماء بنت عمیس را بتفصیل تمام نوشته است.این سند کتاب نسب قریش نوشته ابو عبد الله مصعب بن عبد الله بن مصعب زبیری است.کتاب مصعب جنبه تبلیغاتی ندارد.گزارشی دقیق است که از روی روایتهای دست اول نوشته شده وی درباره اسماء چنین نویسد:
«چون جعفر بن ابی طالب به حبشه رفت زن خود اسماء بنت عمیس را همراه خویش برد اسماء در حبشه،عبد الله،محمد و عون را برای او زاد.چند روز پس از زادن عبد الله برای نجاشی نیز فرزندی زاده شد،کس نزد جعفر فرستاد که:
-پسرت را چه نامیدهاند؟
-عبد الله!
نجاشی فرزند خود را عبد الله نامید،و اسماء شیر دادن او را بعهده گرفت و بدین جهت نزد نجاشی منزلتی یافت،چون جعفر با مسافران دو کشتی عازم بازگشتشد،اسماء دختر عمیس و فرزندانش را که در حبشه زاده بودند،با خود برداشت و به مدینه آمدند و در مدینه بودند تا آنکه جعفر به موته رفت و در آنجا شهید شد. (11) این سند دیرینهترین و در عین حال روشنترین ماخذ درباره اسماء بنت عمیس است و ما میدانیم جعفر بسال هفتم هجرت پس از فتح خیبر بمدینه آمد.
نیز داستان هجرت جعفر جزء دومین دسته مهاجران،در سیره ابن هشام (12) و انساب الاشراف بلاذری آمده است.بلاذری نویسد:
جعفر با زن خود اسماء بنت عمیس جزء دومین دسته بود و در حبشه ماند،ابو طالب در زندگانی خود هزینه او را میفرستاد.سپس با گروهی از مسلمانان پس از فتح خیبر بمدینه بازگشت. (13)
پس روایاتی را که حاضر بودن اسماء را در مکه بهنگام مرگ خدیجه و یا بودن او را در مدینه بشب عروسی فاطمه (ع) متذکراند،باید مبتنی بر تخلیط حادثهها با یکدیگر و شبیه دانستن نام شخصی با دیگری دانست.چنین اشتباهات در چنان گزارش ها فراوان دیده میشود.
سه روز پس از عروسی بدیدن دخترش میرود.درباره زن و شوهر دعا میکند.دیگر بار فضیلتهای علی (ع) را بر میشمارد و بخانه بر میگردد.اما چنان مینماید که دوری دختر را، حتی در این مسافت کوتاه نمیتواند تحمل کند.سالهاست فاطمه شب و روز در کنارش بوده است.او علاوه بر آنکه دخترش بود،یاد خدیجه را برای او زنده نگاه میداشت.«چه کسی جای خدیجه را میگیرد؟!روزیکه مردم مرا دروغگو خواندند مرا راستگو دانست.و هنگامی که همه مرا رها کردند دین خدا را با ایمان و مال خود یاری کرد» (14) میخواستیادگار خدیجه پیوسته در کنارش باشد،اما او اکنون همسر علی است و باید در خانه او بماند.اگر حجرهای نزدیک خانه خود برای آنان آماده کند خاطرش آسوده خواهد بود،اما ممکن است مسلمانان مدینه در زحمتبیفتند،سرانجام خواست عروس و داماد را در حجره خود جای دهد.ولی این کاری دشوار است چه هم اکنون در خانه او دو زن (سوده و عایشه) بسر میبرند.حارثة بن نعمان آگاه میشود و نزد پیغمبر میآید:
-خانههای من همه بتو نزدیک استخود و هر چه دارم از آن توست.بخدا دوستتر دارم که مالم را بگیری تا آنرا در دست من باقی بگذاری.
-خدا تو را پاداش بدهد.
از این روز فاطمه و علی به یکی از خانههای حارثه منتقل میشوند. (15)
سالهای دوم هجرت و اند سال پس از آن برای پیغمبر و مسلمانان،سالهای سختی بود چه از جهت اوضاع سیاسی و چه از جهتشرائط اجتماعی و اقتصادی.روزی که پیمان مدینه بسته شد (16) ،یهودیان با آنکه از حقوق سیاسی و اجتماعی برخوردار بودند،بعللی که این کتاب تاب تفصیل آنرا ندارد، (17) دشمنی خود را با پیغمبر آغاز کردند و تا آنجا پیش رفتند که به حکم قرآن مسلمانان به یکباره رابطه خود را با آنان بریدند.تغییر قبله از مسجد اقصی به خانه کعبه کینه آنانرا با پیغمبر بیشتر کرد.دسته دیگری نیز در یثرب بسر میبردند که زیر پوشش مسلمانی بزیان مسلمانان کار میکردند.
سرکرده آنان عبد الله بن ابی بن ابی سلول بود.این عبد الله پیش از رسیدن پیغمبر به مدینه سودای حکومتشهر را در سر داشت و مقدمات ریاست او را نیز آماده کرده بودند لیکن هجرت پیغمبر از مکه بدانجا او را از این بزرگی محروم ساخت.
عبد الله و کسان او بظاهر مسلمان شدند و جانب پیغمبر را گرفتند،لیکن دل آنان با او نبود. بخصوص شخص عبد الله که هر گاه فرصتی دست میداد ضربتی کاری باسلام و مسلمانان میزد،چنانکه با عقب نشینی در جنگ احد عامل شکست مسلمانان گشت.حادثه رجیع و بئر معونه (18) را نیز که در آن بیش از چهل تن از زبده مسلمانان به شهادت رسیدند،زبان دشمنان را دراز ساخت.و قبیلههای دنیا طلب خود را بدشمنان اسلام بستند.
شرایط اقتصادی نیز دشوار بود،مسلمانان مدینه و انصار تا آنجا که میتوانستند از همراهی با مهاجران دریغ نمیکردند،بلکه با همه تنگدستی آنانرا بر خود مقدم میداشتند.اما مگر توان مالی مشتی کشاورز و کاسب خرده پا چه اندازه است؟غنیمتهای جنگی هم رقمی نبود که نیاز نو مسلمانان را بر طرف کند و محمد (ص) که هدایت و ریاست این مردم را بعهده داشت، آنانرا بر خود و خویشاوندان و بستگان خود مقدم میداشت.اگر گشایشی در کار پیدا میشد حق مستمندان مهاجر و انصار بود.این درس را قرآن بدو و خاندانش آموخته است.اگر خدا را دوست میدارند باید لقمه را از گلوی خود ببرند و به گدایان،یتیمان و اسیران بخورانند بی آنکه بر آنان منتی نهند.و بدانند که این لقمه حق آن مستمندان است.حقی که خدا برای آنان معین فرموده در مقابل پرداخت این حق نباید چشم پاداش و یا سپاس داشته باشند.پاداش این کار نیک را در جهان دیگر خواهند گرفت.روزیکه همه چهرهها ترش و در هم رفته است، چهره آنان شاداب و لبهای ایشان خندان خواهد بود. (19)
مسلم است که علی پسر عموی پیغمبر و فاطمه دختر او در انجام دادن این فرمان سزاوارتر از دیگران بودند.این آیهها در خانه آنان و بر آنان نازل شده است.در اجرای همین دستور اخلاقی بود که این زن و شوهر بیش از توان انسان معمولی بر خود سخت گرفتند.چهل سال پس از این تاریخ هنگامی که علی دیده از این جهان پر رنج فرو بست و بجوار رحمت پروردگار رفت،با آنکه پنجسال آخر زندگانی را در حکومتبر جهان اسلام بسر برده بود،فرزندش حسن (ع) در نخستین خطبه خود او را چنین ستود:«مردم!دوش مردی بجوار خدا رفت که از پیشینیان کسی بر او سبقت نگرفت و از پسینیان کسی بپای او نخواهد رسید.چون پیغمبر او را به ماموریتی میفرستاد جبرئیل از سوی راست و میکائیل از سوی چپ او را نگهبان بودند تا پیروز برگردد.آنچه از او بجا مانده هفتصد درم است»این سند نوشته ابن سعد در کتاب الطبقات الکبری و از قدیمترین اسناد تاریخی و مورد استناد همه تاریخ نویسان است.
ابن عبد ربه اندلسی که در آغاز سده چهارم مرده و کتاب او در پایان سده سوم نوشته شده، مانده از او را سیصد درهم نوشته است (21).
بسیار بی انصافی است که کسی بگمان خود و یا برای گمراه ساختن مردمان ناآگاه،کتابی بنویسد و بخواهد اسلام را از دیدگاه فلسفه بشناساند آنگاه باتکاء ترجمهای غلط از ماخذی متاخر و چند قرن پس از ابن سعد و ابن عبد ربه،علی را سرمایهدار زمان خود معرفی کند.
این بی انصافان که براهنمائی اندیشه کوتاه بین میخواهند هر حادثهای را با تاویلهای نادرست و دور از ذهن و منطق علمی،بر دریافتهای غلط خویش منطبق سازند،این رنج مختصر را هم بر خود هموار نمیکنند که نخست همه اسناد را بررسی نمایند آنگاه آنرا طبقهبندی کنند و سپس با روشی که همه تاریخ نویسان بدان آشنا هستند درست را از نادرست جدا سازند.نمیتوانند یا نمیخواهند خدا میداند «و من یضلل الله فماله من هاد» (22).
پینوشتها:
1.همگان دیگر کسان را برای خود میخواهند جز تو که خود را برای دیگر کسان میخواهی. (متنبی.دیوان ص 190 ج 3) .
2.نگاه کنید به نامه امیر المؤمنین علی علیه السلام به عثمان بن حنیف (نهج البلاغه ص 50 ج 4) .
3.کشف الغمة ج 1 ص 363.
4.همان کتاب 351.
5.حلیة الاولیاء ج 2 ص 75.
6.رک.ابن هشام ج 1 ص 345 و ابن سعد ج 8 ص 205.
7.ابن هشام ج 3 ص 414.
8.حلیة الاولیاء ج 2 ص 74-75.
9.فاطمة الزهراء من المهد الی اللحد.
10.ج 2 ص 204.
11.نسب قریش ص 81.
12.ج 1 ص 345.
13.ص 198.
14.بحار ج 43 ص 131 و رک ص 21 این کتاب.
15.ابن سعد،طبقات ج 8 ص 14 و رجوع شود به الاصابة ج 8 ص 158 بخش یک و الاخبار الموفقیات ص 376.
16.رجوع کنید به تحلیلی از تاریخ اسلام،از نویسنده.ص 39-53.
17.رجوع شود به تحلیلی از تاریخ اسلام نوشته مؤلف ص 55.
18.خلاصه حادثه رجیع اینکه نمایندگانی از طائفه کنانه نزد پیغمبر آمدند،و از او خواستند، کسانی را به قبیله آنان بفرستد تا احکام اسلام را بدیشان بیاموزند پیغمبر شش تن از مسلمانان را همراه آنان کرد،ولی آنان در موضعی بنام رجیع بر این شش تن حمله بردند،چهار تن را کشتند و دو تن دیگر را به مشرکان مکه تسلیم کردند و آن دو تن در آنجا بکین کشتگان قریش در بدر کشته شدند در حادثه بئر معونه سی و هشت تن نمایندگان پیغمبر به شهادت رسیدند.
19.سورده دهر آیات 8-11.
20.الطبقات ج 3 ص 26.
21.العقد الفرید ج 5 ص 103.
22.الرعد:33.

0 نظرات:
ارسال یک نظر